مینویسم...با دستی لرزان و قلمی کهنه، با هیاهوی اضطراب در ذهنم که هان! زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد! ولی مینویسم تا بخوانید و بخوانند، با اینکه قلمم فسرده است و دستخطم بد ...... بیست و دو سال سلام و خداحافظی خورشید رو نظاره گر بودم و بیش از شش میلیارد ثانیه رو پشت سر گذاشتم....ثانیه های خوشی ام با همه،.... با همه تقسیم کردم ولی سیاه مشق های هق هق ام رو در گنجینه قلبم مهر و موم کردم تا تکرار کلماتش رو هیچ کس نبینه و فقط یک بار.....فقط یک بار رنگ اشکم رو چشم ها دیدن، فقط یک بار اولین ملاقاتم با خورشید در پانزدهم تیر بود. گفتن مرتضی صداش کنیم تا علی(ع) گوشه چشمی بر احوالش داشته باشه و چنین هم شد. حالا که اینجا هستم، میخوام زندگیمو خلاصه کنم....میخوام همه پای سفره دلم بشینن، شاید سفره دلشون رو باز کنن، شاید از هم چیزایی یاد بگیریم، شاید برای سوالهایی جواب پیدا کنیم که ممکنه برای خیلی از ماها سرنوشت ساز باشه، شاید.............